تبليغاتX
, " />

 

1

...

بر بلندای عشقی بهار نشین

در اوج برگ ریزان فصلی عاشق

رنگ میگیرد پیکره زندگیمیان

از ریزش رنگ های پاییزی جاودان

در اولین ماهگرد مشترک من و سعید

...

                                                           آخرین ۸ پاییز ۸۸

 

نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388  به نام ذهن آویزان  | 





تمام بی قراری هایم را فروختم

حالا بعد از چند سال سرمایه ای دارم که در انتظارش هر روز قدم می زنم

چه روز هایی که فرد است و من او را دارم و چه روز هایی که زوج است و دیگر خوابی نمی بینم

هر چه که هست.بودنی است به امتداد یک قطار...که می رود

می خواهم برایم پیغامی بزرگ باشی....

نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388  به نام ذهن آویزان  | 


*

هم کلاسیم امروز روی کاغذم برام نوشت:

I need did so

There is no time

حالم یه خورده بهتر شد.

 

نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388  به نام ذهن آویزان 


 

*

باید

گاهی

از همه چیز برید و غافل شد...

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  به نام ذهن آویزان 


*

خیلی حواسم هست تا تو را و خودم را سقط نکنم.

باور کن.

خیلی.

 

 

*ضمیمه: بیا مواظب باشیم زیاد بزرگ نشویم عزیزم!باشه...

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  به نام ذهن آویزان  | 


 

 

یادم رفت

برایت هزار بار خنده کردم

یادم هست که سنگ ها را دانه دانه با گرمای دستانمان به اشاره

تک تک

میشمردیم.

سر بالا میبردیم و ...

ماه انگار از زیر آن میوه های کاج بلند لبخند می زد

کنار آن نرده های طولانی...

کنار آن دیوار های بلند

رو درو

تمام وجودم را برایت حل میکردم

و این تنها تپش قلبم بود.

با همه ی احساس های تکرار نشدنی

با همه ی آن خنده های قاه قاه

و با همه ی سبزی آن لباس بلند و کشیده ات.

برای لبان مرددت.

برای همه ی ارزش های با تو بودنت

باید

باید دستانت را برای همیشه

برای روز های سخت و دشوار بگیرم...

باید!!!

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387  به نام ذهن آویزان  | 


جزیره العالم

    اولين جرقه شروع اين گزارش تابلويي زرد رنگ در حاشيه جاده بيرجند- كرمان بود كه روي آن با رنگ قرمز عبارت «حمل خاك به بندرعباس» نوشته شده بود.ممكن است در ابتدا شنيدن اين كه خاك يك مملكت به كشورهاي همسايه آن فروخته و صادر مي شود كمي تعجب برانگيز و نگران كننده باشد.ولي جالب است بدانيد كه به گفته مسئولان سالانه ١٩٨ هزار و ٣٣٣ تن خاك صنعتي از خراسان جنوبي به كشورهاي عربي صادر مي شود.حال كنجكاوي بر سر اين كه خاك مملكت ما چه چيزي دارد و قرار است در كشورهاي حوزه خليج فارس به چه كاري بيايد، همان چيزي است كه در ادامه گزارش به دنبال آن هستيم.خراسان جنوبي در زمينه بهره برداري معادن رتبه ١٨ كشور را از نظر تعداد معدن به خود اختصاص داده است.در اين ميان مي توان به معادن خاك بنتونيت و كائولن اشاره كرد كه به دليل ويژگي هاي منحصر به فرد در صنعت و بازار صادرات كاربردهاي فراواني دارد.در پيگيري هاي انجام شده به شركتي به نام صنايع پودر بندر امام خميني (ره) كه يكي از پيمان كاران معادن خاك خراسان جنوبي است، برخورد كرديم.مسئول معادن شركت صنايع پودر بندر امام خميني (ره) در اين خصوص به خبرنگار ما گفت: شركت صنايع پودر بندر امام خميني (ره) با مجوز رسمي اين خاك را در معادن به شركتي به نام اپيكو در امارات فروخته، خاك به بندرعباس منتقل و از آن جا به خارج از كشور صادر مي شود.نيك بخش در اين خصوص افزود: اين خاك منحصر به خراسان جنوبي است و در حال حاضر معدن در اختيار ما ٢٠٠ هزار تن خاك ذخيره دارد و طي دو سال گذشته ٨ هزار تن خاك به منظور گل حفاري و سدسازي از سوي شركت ما به كشورهاي عربي صادر مي شود.وي قيمت هر تن خاك را معادل ٧ هزار تومان اعلام كرد و ادامه داد: ما در كشور ذخاير فراواني از خاك هاي صنعتي داريم و صادرات اين محصولات مشكلي در نياز ايران به اين خاك ها ايجاد نخواهد كرد.


ادامه مطلب...
نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387  به نام ذهن آویزان  | 


*

اگه گفتی کی خرترین آدم دنیاست؟

ـ خودتي خوب.

نه آقا.من كه پنجميشون بودم.اوليشون داداش بزرگمه، بعد كوچيكه،بعد خواهرمه!!! بعد داداشمه بعدشون من!!!

 

ضميمه:سروكله زدن يه دختر ۷ ساله با برادر بزرگش.

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  به نام ذهن آویزان  | 


 

 زنده ميمانم...

ببین! هنوز مانده ام

برای تمام آن ثانیه هایی که تو پوچش میپنداری...

 

نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387  به نام ذهن آویزان  | 


*

قرارمان خاطره هایی خوش بود،یادت هست؟همان قراری که زیباترین خاطره های ماندگار بودنمان را در چشمان حیرت زده و خیره مان به تصویر کشید.

به راستی!چرا چنین شد؟کجای منطق نوشته بودنمان؟

از حالم که گام میگیرم به آن روزها میرسم.آن روزهایی که نه ماندنی در فشرده شدن دستانم حس میکردم و حتی نه تمایلی در خودم که شاید گاه به گاهی پکی به چشمان گره خورده مان میزدیم و سبک سر دودش را به هرم نفسهایمان تزریق میکردیم و میماندیم.

دستانم را به دستانت میسپردم و راهی سنگ فرشهای زمختی میشدیم که هرگاه امکان زمین خوردنم را میداد و من هر بار بیشتر وجودم را به بزرگی دستانت تکیه میدادم و میفشردم تا زمین را لمس نکنم و باز و باز چه خیره سرانه آرزو میکردم که سنگی دیگر به سنگ فرش زیر پایم افزوده شود که نکند زود به آن در چوبی که پشتش دیگر خبری از آن بودنها نبود و همه چیز بوق بودو نور ماشینهایی که بازداشتمان میکردند در نگاه رانندگانش برسیم.

همه چیز شبیه بهانه ای بیش نبود.مثل پاشنه بلندو سیاه کفشهایم که آهسته رفتن و دیرتر رسیدن را بهانه میکرد!

من شاهد دارم.همان سرباز و پیرمرد شاهدان تمام بودنهایم هستند.شاهنامه ای را برایش سروده اند که نسل به نسل نقالی اش خواهند کرد!

و حال که دیگر هیچ هراسی از رسیدن به پوچی ندارم و نیازی به شاهد که به راستی تو خود ،تنها شاهد رسیدنهایمان خواهی بود.

و امروز برا ی فردا در کنارت لذت داشتنت را با همه وجودم و به احترام حضورت سر میکشم و مستانه و رندانه در تو میپیچم و در تک تک سلولهای هستی ات تحفه سبز دوست داشتنت را میکارم و به انتظار شکفتن غنچه هایش تا طلوع آفتاب در تو حل میشوم.

و اما از این راه دور و از این بلندای رسیدنهایم صدایت را که افتخار داشتنت را در تمام وجودم میریزد را آوای ماندگار ذهنم خواهم ساخت و زمزمه اش خواهم کرد تا یادم بماند.

هستی زیبای من میمانی که تو تنهادر نقطه آرامش طلایی این پیکره ی آشفته و سرگردان،جاودان شده ای.

 

                                                                                                                                           pishiashrafi

                                                                                         

نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387  به نام ذهن آویزان